آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !!
نسخه خانگی و کامپیوتری DivX
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

این بلاگ رو خیلی دوست داشتم .....  ولی حیف که مجبورم دیگه چیزی ننویسم .....  چون حس میکنم جدیدا  نوشته های من ممکنه .................




ای گل باران نویس این کویر بی بهار 
ای چراغ روشن شب گریه های انتظار

آخرین برگ تمام قصه های ناتمام 
ای غزال پر غرور دشت سبز بی حصار


 خداحافظ!خداحافظ! دلیل تازه بودن ها 
خداحافظ!خداحافظ! تمنای سرودن ها

 
خداحافظ!خداحافظ! سفر خوش ! راه رؤیا باز 
پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز

خداحافظ..................................





آخرین پی نوشت ها :

  



اول اینکه من توی پست قبل یه سری چیز نوشتم مثل اینکه بهمه برخورده !!!  و جالب اینکه منظور من هیچ کدومشون نبوده !!! حتی یکی واسم میل زده بود و نفرین کرده بود !!! و بنده نمیدونستم چی باید بگم !!! شاید دیگه نباید اینجور داستانا رو توی بلاگ بنویسم !!!  بهرحال منظور من هیچ شخص خاصی نبوده و سو برداشت از متنای من دیگه به من ربطی نداره ....


این هفته تا آخرین امتحانو دادم !! و البته بسیار بد هم دادم !! سریع رفتم نتیجه آزمایش رو بردم واسه دکتر .....  دکتر تا دید نگام کرد و گفت جوونی پسر ولی چربی خونت بالاست !!! گفتم خب دارو بنویس کم بشه گت نه تا 400 دارو نمینویسیم !!!  بعد گفتم رگای گردنم درد میکنه دوباره فرستادم آزمایش ....  بعد نتیجه که اومد دوباره رفتم گفت پلی سیتمی داری !! پرخونی .... گفتم دارو بده !! گفت نداره !! خیلی هم خطرناکه ! گفتم خب چیکار کنم بشینم تا بمیرم !!! گفت نه چقدر حرف میزنی !!!بعد گفت هر 2 هفته یه بار معرفیت میکنم یجا باید بری خون بدی وگرنه ....


منم که حس خون دادن ندارم !! فعلا مثل همیشه بیخیالم!!!


و اما یه اتفاق باحال که کلی خندیدم !!!  توی رفتارشناسی خونده بودم اگه یه گله اسب!! !! پشت سر هم حرکت کنند !! اولیشون بیفته ت دره !! همه میفتن !!


یه اتفاق افتاد فهمیدم آدما هم همینطورن !!!  داشتم از بلوار نزدیک دروازه قرآن میومدم خیلی ترافیک بود ..... وحشتناک بود .... منم عجله داشتم .... بعد دیدم کنار بلوار یه خیابون باریک هست که میخوره داخل کوه!!! با خودم گفتم این حتما از اونور دروازه قرآن راه داره !! خلاصه خوشحال پیچیدم داخلش !!!  دیدم پشت سرم کلی ماشین دیگه راه افتاد !! کوچه پس کوه های تنگ رو توی سر بالایی سریع میرفتم !! که به خیال خودم از ترافیک در بیام و ماشینای دیگه هم همینجور پشت سرم!! به امید اینکه من ناجی اونا باشم !!!  

رفتم و رفتم تا دیدم آخر راه یه در هست بن بست و یه خونه بزرگ توی دل کوه !!  با خودم گفتم چیکار کنم !!! اگه بر میگشتم !که خودمم ضایع میشدم !! حالا پشت سرم هم این همه ماشین !! حالا ماشینا همه منتظر عکس العمل من بودن!!!


منم کم نیاوردم !! پیاده شدم رفتم دم در  اون خونه !! و بدون اینکه زنگ بزنم !! دستمو گذاشتم روی زنگ !!! و برگشتم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به ماشینای عقبم کردم !!  یکی پرسید راه نداره !! گفتم نه !! خونه دوستمه اومدم خونشون !! قیافه ماشینا مخصوصا راننده های تاکسی و بدتر از اون مسافرای اونا دیدنی بود !! و از همه خنده دار تر این بود که اون همه راه رو همه مجبور بودن دنده عقب برگردن .... چون کوچه ه باریک بود و نمیشد سر و ته کرد توش !!!  دوستام که قرار داشتم باهاشون هی زنگ میزدن میگفتن میلاد کجایی ؟!! منم  مجبور بودم یه نیم ساعتی صبر کنم تا این ماشنای پشت سرم این همه راه رو برن پایین !!!  بعد من برگردم!! که کم نیاورده باشم!!


خلاصه قراری که قرار بود ساعت 7 باشم !! کشیده شد به ساعت 9 !!!  و الحق و انصاف دیدم  همون از ماست که بر ماست !!!  و البته دیدم آدما با اسبا هم فرقی ندارن !!! راننده های پشت سرم با خودشون این فکر رو نکردن که این طرف ممکنه خونش اینجا باشه !!

و خلاصه بسیار خاطره باحالی شد !!


دیگه تا یه مدت پی نوشت هم نمینویسم .... چون همونجوری که گفتم واسه دل خودم مینویسم ولی بهمه بر میخوره ..... البته بازم تکرار میکنم منظور من کسی از این دنیای مجازی نت بود نه دنیای حقیقی .....     

عید قربان هم به همه تبریک .....

راستی این چند روه هم تا حدی بارون اومد .... بهر حال خوب بود در نوع خودش ....

این عکس هم بیاد همه خیس شدنهای انتظار !! 


    یا علی 


دیشب  تا دیر وقت کار داشتم وقتی رسیدم خونه ساعت 3 بود تا یه چیزی خوردم شد ساعت 4!! یه سر رفتم توی نت !! یه عکس دیدم یه بچه بدنیا اومده بود بجای 2 چشم یه چشم داشت! اونم وسط پیشونیش!! 

بعد گفتم آخه پسر اینم عکسه نصفه شبی تنها میبینی !!!  بعد اومدم برم حیاط دستشویی!! که منصرف شدم !!(  البته فکر نکنین میترسیدما !!) حوصلم نمیشد برم !!! 

به هر صورت بود خوابم برد!!!  و ناگاه قبل از طلوع امواج طلایی خورشید بر پیکر طلایی گندم زارها!!(جو ادبی گرفتم یهوووو) یه خوابی دیدم !! که بسی وحشتناک بود !! مخلوطی از دراکولا ها و لایکن ها و هر جونوری توی رفتارشناسی خونده بودم و  اینا اومده بودن به خوابم !!! جوری که  همچین از خواب پریدم به سمت چراغ اتاق  که قهرمان پرش المپیک هم نمیتونست اینقدر مسافت رو با این سرعت بپره!! خلاصه بعد از روشن شدن چراغ اتاق اندکی از ترسمون پرید!!

رفتیم حیاط و دست و صورت شستیم و برگشتیم داخل ولی از ترس خواب دیدن دوباره به همان اندک خواب قناعت کرده و رفتیم صبحونه و در ادامه فوقع ما وقع !!!!


الان که دارم مینویسم !! فردا امتحان فیزیو دارم !! یه جزوه از بچه های کلاس گرفتم چند روز قبل !! رفتم کتابخونه میرزای شیرازی بالای تپه بشینم بخونم!! کنار دانشکده حقوق وایساده بودم که یهو بادی اومد و 3 جلسه اول فیزیولوژی رو باد برد !! و من موندم و جلسه 4 تا 7 !! که البته الان فهمیدم 2 جلسه دیگه هم داره که من ندارم !!! خلاصه بدلیل کمبود امکانات و نداشتن جزوه کمتر از نصف فیزیو رو یه بار روخونی کردم !!! 

البته جزوه مال سال بالاییا رو دارم ولی دیگه اینوقت شب حسش نیست!! 

ایشالا این هفته واسه آخر هفته  یه سری برنامه دارم با دوستای قدیم و جدید بریم بیرون احتمالا یه روزش با بچه های دانشکده و بقیه با دوستای سابق.....  هواشناسی رو که چک کردم  از چهارشنبه  بارون شروع میشه ....


امشب بخاطر امتحان  فردا!! زدم به آرشیو سنتی و داشتم سنتی گوش میکردم و یه آهنگ از ویگن  گوش کردم که حیفم اومد دوستام یه بار دیگه نشنونش !!    پس بچه ها این آهنگو حتما با هدفون یا اسپیکرتون گوش کنید ....  آهنگ پشت زمینه بلاگه واسه یه مدت ....


پ-ن1: گنجشک و خدا

× × × × ×

 

... روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند.

و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید ؛ من تنها کسی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه سنگینی سینه‌ی توست.

گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.

تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی‌موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه‌ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ ...

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.

سکوتی بر عرش طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه‌ات بود ، خواب بودی. باد را گفتم تا خانه‌ات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی!

گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه‌ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی...

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد...



پ-ن2: نمیدونم چرا وقتی فهمیدم  رفته با یکی !! ناراحت که نشدم. خوشحال هم شدم بشدت.....

ولی خیلی دوست داشت یجوری غیر مستقیم به من بفهمونه که مثلا اونی که من باهاشم از تو بهتره و خشکل تره !! و از اینجور چیزا !!  این کاراش هم بیشتر منو میخندوند تا ناراحتم کنه !! ولی تنها چیزی که یکم ناراحتم کرد این بود که هنوز دوست داره تو مسایل من یجورایی کنجکاوی و دخالت کنه که این یکی رو امیدوارم دست براره ...


پ-ن3: اینم یه تریپ آخوندی واسه ختم کلام !!

وَعَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ

 

و بسا چیزى را خوش ندارید و آن براى شما بهتر است، و بسا چیزى را دوست دارید و آن براى شما بدتر است، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید. (... - 216)


پ-ن4: من که در کل خیلی به حرف مردم اهمیت نمیدم نه بخاطر اینکه بخوام لجبازی کنم ... بخاطر اینکه وقتی به این نتیجه برسم یه کاری درسته و جذابه واسم دیگه حرف مردم هیچ تاثیری نداره !!  ولی یه چیز جالب که اتفاق افتاد این بود که واسه اولین بار چند روز قبل یکی از کسانی که چند سال بود ندیده بودمش بهم گفت میلاد ریش بهت میاد !!  و اینکه اون تنها دختری بود که توی 3 ماه گذشته بهم گفته بود ریش بهت میاد واسم جالب بود !!و بقیه همه  چیز دیگه ای میگفتن !! سلیقه آدما چقدر فرق میکنه با هم !!!! 


راستی بدلایلی نظرخواهی رو واسه این پست و احتمالا چند تا پست بعدی بر میدارم ... پس لطفا کسی نظر نده ...





نمره اولین امتحانو زدن!!!  از 70  شدم 33!!!  گند زدم رفت به اولی !!! دومی هم که احتمالا از این هم بدتر میشه !! فیزیو هم که وقت دارم ولی حسشو ندارم ... نمیدونم چرا از درسایی که میدونم به هیچ دردی نمیخورن بیزارم!!! بشدت!!


یکی نیست بهشون بگه اینقدر این بافت رو بخونیم و بعد فارغ التحصیلی دیگه تا آخر عمرمون یه بار هم نیاز نیست دست به میکروسکوپ بزنیم !!!   پس چرا این چرندیات رو بخونیم!!!


این آسمون هم داده دستمون به کل ! آخه اگه ابری میشی دیگه ببار !!! عقده ایمون نکن دیگه !! اه


چرا امسال اینقدر کلاس میذاره واسمون و بارون نمیاد .....  


چند روز قبل دانشگاه ارم بودم دیدم یه چند تا قطره بارون اومد ... همه دانشجو ها اومده بودن عین این عقده ای ها سرشون بالا !! به به و چه چه !! میکردند !! منو به یاد این آفریقایی ها انداخت که مدنهاست بارون ندیدند 


هوای اینوقتای شیراز دیگه آخرشه !!  کوچه باغای خلیلی و عفیف آباد!!! قدم زدن توش اونم شبای بارونی چه حالی میده !! آدم رو از پریود بودن در میاره !! 


بنزین و دیگر هیچ !!!! بنزینم تموم شد!!! یه 100 لیتر هم آزاد زدم!! خلاصه بدجوری ......از همه تاکسی رانان و کسانی که نیسان گاوی دارند و این بلاگ رو میخونن!!! خواهشمندیم بنزین را از ما دریغ نفرمایند!! ان شاالله خدا خیر دنیوی و اخروی به شما عطا بفرماید !


چند روز قبل آزمایشگاه فیزیو داشتم ! حسش نبود برم !! بعد اومدم جلسه بعد با گروه دیگه برم !


دیدم 4  5  نفر دیگه هم از گروهمون هستند و خلاصه هر کس یه دروغی گفت به استاده! یکی گفت سرما خوردم ... یکی گفت عمم مرده !! خلاصه بهشون اجازه داد برن به من گفت تو چرا نیومدی ! گفتم حسش نبود بیام ! حال نداشتم!! بعدم اون 3 تای دیگه گفتن ما بخاطر علم اومدیم و حتی اگه حاظری نزنین ما میمونیم و یاد میگیریم!! ولی باز من گفتم من کاری به کار علم ندارم!! حضوریم رو همین الانم بزنین میرم و شرمو کم میکنم!!!  خلاصه دیگه کفری شد !! 

منتظر بود وایسم عذرخواهی ...شروع کرد حرف زدن  و منم حالشو نداشتم !!! گفتم برو ببینم بابا!!  درو زدم محکم بهم !! رفتم خونه !!بعدشم بچه ها گفتن کلی از چرت و پرت گفته پشت سرم!!     


نتیجه اخلاقی داستان فوق: در ایران یا باید دروغ بگی یا پاچه خواری کنی تا کارت راه بیفته!! 


وای پسر اولی که داشتم مینوشتم بارون نمیومد ولی الان شروع شده !! پنجره ها رو باز کردم عین عقده ای ها !! چه بوی خوبی میاد...... بوی خاک !!!

دقت کردین راستی چقدر خاک بوی خوبی میده!! شاید چون از جنس خودمونه !!!


یه چیز دیگه میخوام برم ثبت نام کنم واسه اهدا عضو که اگه مرگ مغزی شدم  حداقل 4 تا آدم زنده بمونن!!بجا خودم ..... 



بعد از مدتها آهنگای مجتبی کبیری رو گوش دادم  امشب .... آلبوم جدید داده ..... یادمه راهنمایی که بودم آلبوم ساز مخالفش بود فک کنم غوغایی بود واسه خودش ..... گرچه صداش کپی سیاوشه !ولی من از این بیشتر از سیاوش خوشم میاد !!


بشدت تنبل شدم !! شبا که میخوابم دیگه حس دستشویی رفتن ندارم !! یعنی حوصله میخواد !!


چون اینجا باید بری حتما حیاط!! لوله کشی داخل کامل نیست ! منم که تنها ! میترسم!!!

2 شب قبل خواستم برم دیگه حوصله برق روشن کردن حیاط رو نداشتم ... همینجوری خواب آلود رفتم ... یهو حس کردم پام میسوزه !! رفتم دستشویی و برگشتم ..... اومدم بخوابم دیدم درد گرفت پام ! برقو روشن کردم دیدم جاتون خالی پام جر خورده!!!

یحتمل این سیمای اطراف میل گاردا!! گیر کرده بود به پام و به عمق یه سانت و طول 4 سانت زخمی بس عمیق را رقم زده بود!!  هیچی هم نبود وسایل کمک های اولیه !!! تنها چیزی که موجود بود دستمال توالت بود و الکل (اونم چه الکلی )  خلاصه خون که بند نمیومد ولی اول الکل زدیم حسابی(ولی حیفش بودا!!!) و بعدم پانسمان کردیم!! خفن!!





امشب با یه سری از دوستای خیلی قدیمم که مدتها بود ندیده بودمشون رفتم بیرون ! نا خود آگاه جو شیطونی های بچگی گرفتمون!! خداییش کاری نبود که ما توی دوران دبیرستان نکرده باشیم! امشب دوباره اون خاطرات تکرار شد! واسه امتحان آناتومی یه کمی خوندم و یه ریویو رفتم ولی واسه بافت دیگه حس ریویو هم نبود!!

امروز صبحم که رفتم 2 تا گروه با هم اومده بودن حسابی شلوغ بود ! دیدم فایده نداره برگشتم!


چند شب قبلم با یکی از بچه  های پزشکی رفته بودم بیرون ! بعد بهش گفتم بره داروخونه واسم

ریتالین بگیره !!  اونم بنده خدا ساده و خجالتی!!  رفت !! کلی طرف مسخرش کرده بود ! گفته بود تو طول ترم درس بخون که  مجبور نشی شب امتحان ریتالین بخوری! خلاصه اونم حسابی دلش از دست ما پره!! بعدم زنگ زدم یکی دیگه از دوستام گفتم از کجا بگیرم! گفت برو خیابون انوری 

تمام مغازه هاش دارن!!  بشدت تعجب کردم . دارویی که باید نورولوژیست تجویز کنه تو مغازه های انوری بود!!!  اینم از عجایب روزگاره!!

ولی جدی این ریتالین دوپینگ میکنه مغزو!! و کلا مغز آدم رو از پریود بودن در میاره ....


چند روز قبل هم که رفتم زمین چمن ارم میخواستم آیتم های مسابقات قوی ترین مردان دانشگاه 

رو ببینم !  آخه مسابقات آذر برگزار میشه و من هنوز نمیدونستم آیتماش چیه !!!؟


رفتم دیدم 2 تا چمدون 70 کیلویی!! که نتونستم بلند کنم گفتم ممکنه بدون گرم کردن آسیب ببینم!


ولی اون وزنه 120 کیلویی رو که باید از پلکان ببریم بالا رو  تونستم بلند کنم!!  

امسال احتمالا جز 10 نفر اول میشم!! چون اصلا تمرین نکردم ! ایشالا سال دیگه با تمرین برم! 

امسال فقط با آیتما آشنا بشم کافیه !


کلاس جودو هم تو ساحلی راه افتاده . این امتحانا تموم شه میرم !


یه کم بهتر شدم ! ولی خب هنوزم بعضی وقتا مغزم پریود!! میشه !!!


وای خدا !! این فیزیولوژی رو چیکار کنم! بجز جلسه اول که جزوه نوشتم جزوه هم ندارم!!


بافت که دیگه بدتر!! :دی




از این به بعد بیشتر توی نتم .....


یه پروژه هم شروع کردم جدید!! طبق معمول واسه گوگل!!!


از اونجا که عادت دارم جملات قصار !! بگم آخر نوشته هام !!اینم یه جمله!!!

پ .ن 1:من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود من نه عاشق بودم و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید


پ.ن2:اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...


اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...

 اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

پ.ن3: 
،
هی با خود فکر می کنم 
        چگونه است که ما ، در این سر دنیا ،

عرق می ریزیم و وضع مان این است

و آنها ، در آن سر دنیا ،

عرق می خورند و وضع شان آن است! ...

نمی دانم ، مشکل

در نوع عرق است

یا در نوع ریختن و خوردن

                                        دکتر شریعتی


یا علی.....